پسر یازدهسالهای به نام چینو (Chinu) به همراه مادرش، که کارمند دولت است، به شهر کوچکی منتقل میشود. پدر چینو مدتی پیش از دنیا رفته و این جابهجایی برای مادر فرصتی است تا از غم گذشته دور شود و برای پسرش محیط تازهای بسازد.
اما برای چینو، همهچیز دشوار است .او پسر ساکتی است، درونگرا و کمحرف، که باید در مدرسهی جدید با دوستان تازه آشنا شود، در حالی که هنوز دلتنگ خانه قبلی و دوستان قدیمی اش است.
یکی از نقاط محوری فیلم، صحنهای است که گروهی از بچهها به قلعهای قدیمی (Killa) میروند؛ دژی متروک در کنار دریا که نمادی از درونِ چینو است.محکم، اما پر از خاطره و سکوت.
در آنجا، چینو با ترسهای خود روبهرو میشود؛ از تاریکی، از گمشدن، و از تنها ماندن.
در جریان سفر کوتاهشان به قلعه، او تجربهای نزدیک به گمشدن و سپس نجات پیدا کردن دارد، که استعارهای از پیدا کردن "وجودِ خودش" است.گویی چینو دوباره در این محیط جدید خودش را پیدا می کند.
در پایان، وقتی مادرش دوباره برای انتقال به شهری دیگر مأمور میشود، چینو اینبار با چشمانی بازتر و دلی آرامتر با موضوع روبهرو میشود. او یاد گرفته است که زندگی، هرچند پر از کوچ و جدایی است، اما دوستی، اعتماد و خاطره، چیزهایی هستند که همراه انسان میمانند.
آیا مایل به نظردهی می باشید؟