داستان بر اساس ماجرایی است که برای یک نوجوان و دوستانش رخ می دهد . در یک اردوی مدرسه برای دیدن یک سایت باستانی و آشنا شدن با فعالیت باستان شناسان یک نوجوان با کشیدن خط یادگاری بر روی یک تقویم سنگی قدیمی به همراه دو دوست دیگرش که در کنار او حضور دارند مورد نفرین آن تقویم سنگی قرار میگرند و انگار هر روز که بیدار می شوند یک روز به عقب رفته اند. در این وسط نوجوان پسری که خط را کشیده مادرش را از دست داده و پدرش یک نظامی است . پسر دیگر نوجوان که به تازگی پدربزرگ باستان شناسش را بر اثر حمله قلبی از دست داده سعی میکند در روز حادثه تمام تیم پزشکی را برای نجات جان پدربزرگش حاضر کند ولی باز هم موفق به نجات او نمی شود. دختر نوجوان نیز که مادربزرگش برای کلاهبرداری پدرش او را به زندان انداخته است و از خواهر و برادران خود مراقبت میکند نیز سعی میکند مادربزرگش را ببخشد. و در پایان با کمک جوانی که 50 سال پیش با این تقویم سنگی جادویی به زمان آنها سفر کرده است موفق به خواندن نوشته های روی آن می شوند و این نفرین را از بین میبرند و زندگی به روال معمول خود باز میگردد .
آیا مایل به نظردهی می باشید؟