روزی که یولی ( اسب پادشاه ) همراه پادشاه در جنگل قدم می زدند ناگهان با گل عجیبی
برخورد میکنند که با بو کردنش جای هر دو عوض می شود و این آغاز ماجرای بر تخت نشستن
یولی و همسفره شدن پادشاه با رعیتش می شود داستانی که اشتباهات این اسب ، کشور را تا
سرحد سقوط و تسخیر توسط دشمن پیش می برد . سه پهلوان ( سربازان پادشاه ) شهر به
شهر به دنبال او می گردند تا اینکه رسیدن شاخه گل توسط دختر روستایی که به دنبال اسب
به شهر آمده بود پایان داستان را عوض می کند و هم چیز به روز اول برمیگردد و باعث می
شود دشمن بیگانه را شکست دهند .


ارسال دیدگاه
ارسال
جهت مشاهده دیدگاه های کاربران کلیک نمایید
دیدگاه ها