خانوادهای متشکل از پدر و مادر (سرژ و کریس) و دو فرزندشان، گبی ۱۱ ساله و یوناس ۹ ساله، برای گذراندن یک آخر
هفته آرام و به دور از هیاهوی شهر، به کلبهای دورافتاده در دل جنگلهای پیرنه میروند. بچهها که از این محیط بدون
اینترنت و سرگرمیهای شهری حوصلهشان سر رفته، تصمیم میگیرند برای ماجراجویی به تنهایی به جنگل بروند .در حین
گشتوگذار، آنها به طور اتفاقی شاهد یک صحنه خرابکاری میشوند: دو خلافکار به نامهای "وایکینگ" (پدر) و "دلتا" (
پسر) که به همان اندازه که خطرناک به نظر میرسند، احمق و بیعرضه هستند، در حال منفجر کردن یک دکل مخابراتی
هستند تا تمام ارتباطات منطقه را قطع کنند .خلافکاران متوجه حضور بچهها میشوند و برای ساکت کردنشان، آنها را
تعقیب میکنند. گبی و یوناس با ترس و وحشت به سمت کلبه فرار میکنند. وقتی به کلبه میرسند، متوجه میشوند که
به دلیل قطع شدن شبکه تلفن همراه، نمیتوانند با کسی تماس بگیرند و از کسی کمک بخواهند. آنها در کلبه تنها هستند و
دو خلافکار مصمم به گرفتن آنها هستند. از این نقطه، داستان وارد مرحلهای شبیه به فیلم "تنها در خانه" میشود. گبی و
یوناس با استفاده از هوش و خلاقیت خود، تصمیم میگیرند کلبه را به یک قلعه دفاعی پر از تلههای مبتکرانه تبدیل کنند.
آنها با استفاده از وسایل ساده موجود در کلبه، موانع و تلههای خندهداری برای خلافکاران کار میگذارند. تعقیب و گریز
دیوانهواری آغاز میشود که در آن وایکینگ و دلتا بارها و بارها در تلههای بچهها گرفتار میشوند و موقعیتهای کمدی و
اسلپاستیک (بزنبکوب) فراوانی خلق میکنند. در نهایت، با هوش بچهها، خلافکاران زمینگیر شده و با رسیدن پلیس ها همه دستگیر می شوند....


ارسال دیدگاه
ارسال
جهت مشاهده دیدگاه های کاربران کلیک نمایید
دیدگاه ها